محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

713

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ديدند . دانستند كه [ نه ] ترسا است . گفتند : چه خواهى ؟ گفت : ما را خبر آمد كه ملك ايدر كليسيايى كرده است و ما را همى بخواند تا حجّ كنيم . مرا بفرستادند تا ببينم و بر رسم تا اين خانه و مزگت خود چگونه است و خبر بديشان بازرسانم تا بيايند و حجّ كنند . اين خبر به ابرهه برداشتند ، بفرمود كه او را ببريد و همه كليسيا او را بنماييد . پس او را بدان كليسيا اندر بار دادند تا اندر شد . چيزى ديد كه هرگز چنان نديده بود از نقشها و گوهرها كه اندر روى آويخته بودند ، متحيّر بماند و آنجا به نماز ايستاد و بگريستن گرفت ، و دستورى خواست كه امشبى ايدر بباشم و نماز كنم . او را دستورى دادند تا آن شب آنجا اندر ببود و همه شب نماز كرد . چون سحرگاه ببود ، دستهاى خويش پر حدث كرد و به محراب آن مزگت كليسيا اندر ماليد و بيرون آمد ، و دستورى خواست كه بروم و مسح كنم ، بگريخت . پس چون مردمان به نماز اندر آمدند آن حال بديدند . خبر به ابرهه بردند كه آن اعرابى چنين كرده است . و عرب او را خود با اين كار فرستاده بودند . ابرهه سوگند خورد كه من بروم و باز نگردم تا كعبه را ويران نكنم ، و از پس ويرانى بفرمايم تا در وى حدث كنند . و نجاشى را پيلى بود نام آن محمود كه هرگز به هيچ حرب نبرده بودندش كه نه ظفر يافته بودند ، و از هيچ جايى روى برگردانيده بود الَّا به ظفر و فيروزى . و پيلى بزرگ بود چنان كه اندر همه حبشه مهتر از وى پيل نبود . و به ابرهه از پيلان حبشه سيزده پيل بود اندر يمن . ابرهه به نجاشى نامه كرد و قصهء عرب و آنكه كرده بودند و آهنگ كردن او آنجا همه بگفت ، و آن پيل ، محمود ، از وى بخواست . نجاشى آن پيل به دو فرستاد ، و ابرهه سپاه بسيار بكشيد و از يمن برفت با پيلان و لشكر . چون به حدّ حجاز اندر آمد ، به عرب اندر مردى بود نام وى ذو نفر ، و از غايت مردى كه بود چنان بود كه بر هزار سوار اسب افگندى ، و عرب او را فرمان كردندى . و او از حمير بود ، آنكه پيش از حبشه ملك ايشان را بوده بود ، و با عبد المطَّلب دوست بود . عرب را گرد كرد مردى ده هزار و پيش ابرهه آمد به حرب . ابرهه او را هزيمت كرد و از عرب بسيار بكشت و ذو نفر را اسير گرفت و خواست